love
پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
پرسیدند : هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بیم جدایی .

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!!
هق هق تلخم و بشناس توي كوچه هاي خلوت
اين خود عشق عزيزم نه بهانست نه يه عادت
غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم
يه نفس همنفسم باش نزار از نفس بيفتم
گريه هام و تو نديدي هر چي گفتم نشنيدي
من كدوم عهدو شكستم كه از عشق من بريدي
وقتي نيستي لحظه هام و با خيالت مي گذرونم
حتي تا اخر دنيا من براي تو مي خونم
وقتي نيستي حتي خورشيد ميشه مثل لحظه ها سرد
با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....
اين خود عشق عزيزم نه بهانست نه يه عادت
غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم
يه نفس همنفسم باش نزار از نفس بيفتم
گريه هام و تو نديدي هر چي گفتم نشنيدي
من كدوم عهدو شكستم كه از عشق من بريدي
وقتي نيستي لحظه هام و با خيالت مي گذرونم
حتي تا اخر دنيا من براي تو مي خونم
وقتي نيستي حتي خورشيد ميشه مثل لحظه ها سرد
با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:18  توسط khodam
|





